سه شنبه رفتم به سمت خونه درحالی که گلوم درد میکرد و بدن درد شدید داشتم با کمی لرز دخترم رو از مهد برداشتم و رفتم سمت درمانگاه که برای چهار شنبه یه استعلاجی بگیرم چون میخواستم توی مهد برای دخترم تولد بگیرم .رفتم دکتر منو معاینه کرد بعد دیدم چپ چپ نگاهم میکنه میگه فشارت پایینه و من منتظر که بگه چند ولی هیچی نگفت و همینطور داره نگام میکنه میگم چنده یواش میگه ماگزیممت 8 میگم وا خوب حرف بزن با چنگک باید حرف ازت بکشم .خلاصه خودش پیشنهاد داد که فردا رو نرو سر کار و استراحت کن بنابراین خودش استعلاجی داد .
توی راه رفتم بانک یه پولی برای یه نفر بفرستم هرکاری میکنم کارتم پولو انتقال نمیده بعد چند بار که رفتم ته صف فهمیدم رمز عبور رو دارم اشتباه می زنم یعنی انقدر گیج بودم در عین حال کارت رو هم عوضی برداشته بودم خلاصه دخترم هم این وسط در قاطی کردن من کم سهم نداشت بهش گفتم مامان میشه لطفا انقدر اذیتم نکنی دیدم یکی از پشت سرم میگه کارمند جان شما قبلا حوصله تون بیشتر بود ها برگشتم دیدم یه جوونی پشت سرم تو صفه حالا قیافه آشنا و داره گرم سلام علیک میکنه منم برای اینکه کم نیارم گرم گرم حال و احوال میکنم و همش دارم فکر میکنم این کیه هزار جا از کلاس زبان تا سر کار خلاصه همه جا فکرم رفت ولی مغز م دل به کار نمی داد هنگ کرده بود .بعد که خداحافظی کردم یادم افتاد دوست برادرم بود و یادمه اون موقع که مجرد بودم همیشه خونه ما بود نا هار شام .آلزایمرو دارید؟؟؟؟؟؟؟
اومدم سمت خونه درو که باز کردم جاتون خالی نباشه رو به قبله افتادم حالا نمی تونستم از جام بلند شم وضعیت خیلی خراب بود زنگ زدم آقای همسر گفتم برس که اوضاع خرابه .خلاصه ما افتادیم تا صبح روز بعد .ولی از اونجایی که باید به تولد دخترم میرسیدم روز چهارشنبه من از ساعت 8:30 صبح بدو بدو داشتم تا ظهر ساعت 3 .
و جمعه هم 20 نفر مهمون داشتم .بله امروز صبح بنده یه کارمند وظیفه شناس خاک شیر هستم .تازه توی خونه هم کلی کار دارم البته همه جا رو دیشب تمیز کردم تی کشیدم ولی به دلم ننشست حالا عصری برم خونه به باقی کارام برسم .
ولی فکر کنم تولدای دخترم به پایان رسید .
داستان چی بود؟
نظر شما چیه ؟؟؟؟؟
الان وقتش رو ندارم باشه بعداً.

به یه درد و دل مادر و دختر که در زیر آمده توجه کنید!!