• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کارمند وظیفه شناس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • این ویروس عجیب
  • زن به عنوان ستون خانواده :)
  • تحقق نصفش
  • آرزوی امروز صبح
  • موارد تکمیلی!
  • تولد
  • ادامه پست یکی مونده به آخر
  • نسل ما
  • شایسته سالاری
  • تعمیر ملزومات
  • پروژه فراموش شده
  • این روز ها
  • اولین پست بعد از تعطیلات
  • آخرین پست سال 1390
  • پیامک عجیب
  • یه روز دیگه
  • به یاد قدیمی ها
  • موفقیت نائل شد
  • ادامه
  • بررسی مجدد
  • مصرف برق
  • درست شد
  • روز برفی
  • روز نوشت
  • این روز ها
  • ریشه ترس
  • دوستان دنیای مجازی
  • یلدا
  • همینطور بی دلیل
  • راز پیشرفت بعضی ها
کلمات کلیدی مطالب
  • کارمند (٢)
  • نیمه پر لیوان (۱)
  • ورزش (۱)
  • مشکلات (۱)
  • ماشین (۱)
  • سوسک (۱)
  • لباس (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
دوستان من
  • نذر باران کرده بودم، عشق را پیداکنم
  • یاد داشت های یک دختر صورتی
  • روزگار تلخ و شيرين من در غربت
  • خاطرات روزانه یک دختر شاغل
  • من زنی که می خواهد بماند
  • به خلوتگاه رشیدا خوش آمدید
  • ماجراهاي من و قوم شوهر
  • من اگه مادر شوهر بشم
  • جک و لطیفه و اس ام اس
  • بدبختی های یک زن چاق
  • چاقالوها وارد مي شوند
  • شاید اینجا بشه نوشت
  • چیزی شبیه زندگی دارم
  • در جستجوي سعادت
  • بعد از شب هزارو یکم
  • دفتر دلتنگی نویسنده
  • در اشتیاق مادر شدن
  • پنجره ای رو به آسمان
  • توت فرنگي روي خامه
  • راهی به نام زندگی
  • در مرز چهل سالگي
  • ماجرا های مار گزیده
  • زیر چتر خاطرات من
  • زندگی به زور عشق
  • زندگی با مادر شوهر
  • مغازه داری در فرنگ
  • غرولند های تکراری
  • دلتنگی های آدمی
  • یادداشت های من
  • ایلیا/نازنین عزیز
  • این منم زنی تنها
  • فندق 50 کیلویی
  • زن باباي امروزي
  • علی هزار پیشه
  • سورملینای عزیز
  • فعال اجتماعی
  • اسمايل دوني
  • دیر پرسیکوس
  • آیدای عزیز
  • بوسه تقدیر
  • برای دخترم
  • برای خودم
  • زن اول
  • ققنوس
  • سيبيتا
  • خلوتگاه
  • آبادی
  • خونه
  • رهگذر
  • فندق
  • آهنگر
  • یاسر
  • يادداشت هاي يك نيمه مطلقه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روز های زندگی
این ویروس عجیب
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/۳٠

سه شنبه رفتم به سمت خونه درحالی که گلوم درد میکرد و بدن درد شدید داشتم با کمی لرز دخترم رو از مهد برداشتم و رفتم سمت درمانگاه که برای چهار شنبه یه استعلاجی بگیرم چون میخواستم توی مهد برای دخترم تولد بگیرم .رفتم دکتر منو معاینه کرد بعد دیدم چپ چپ نگاهم میکنه میگه فشارت پایینه و من منتظر که بگه چند ولی هیچی نگفت و همینطور داره نگام میکنه میگم چنده یواش میگه ماگزیممت 8 میگم وا خوب حرف بزن با چنگک باید حرف ازت بکشم .خلاصه خودش پیشنهاد داد که فردا رو نرو سر کار و استراحت کن بنابراین خودش استعلاجی داد .

توی راه رفتم بانک یه پولی برای یه نفر بفرستم هرکاری میکنم کارتم پولو انتقال نمیده بعد چند بار که رفتم ته صف فهمیدم رمز عبور رو دارم اشتباه می زنم یعنی انقدر گیج بودم در عین حال کارت رو هم عوضی برداشته بودم خلاصه دخترم هم این وسط در قاطی کردن من کم سهم نداشت بهش گفتم مامان میشه لطفا انقدر اذیتم نکنی دیدم یکی از پشت سرم میگه کارمند جان شما قبلا حوصله تون بیشتر بود ها  برگشتم دیدم یه جوونی پشت سرم تو صفه حالا قیافه آشنا و داره گرم سلام علیک میکنه منم برای اینکه کم نیارم گرم گرم حال و احوال میکنم و همش دارم فکر میکنم این کیه هزار جا از کلاس زبان تا سر کار خلاصه همه جا فکرم رفت ولی مغز م دل به کار نمی داد هنگ کرده بود .بعد که خداحافظی کردم یادم افتاد دوست برادرم بود و یادمه اون موقع که مجرد بودم همیشه خونه ما بود نا هار شام .آلزایمرو دارید؟؟؟؟؟؟؟

اومدم سمت خونه درو که باز کردم جاتون خالی نباشه رو به قبله افتادم حالا نمی تونستم از جام بلند شم وضعیت خیلی خراب بود زنگ زدم آقای همسر گفتم برس که اوضاع خرابه .خلاصه ما افتادیم تا صبح روز بعد .ولی از اونجایی که باید به تولد دخترم میرسیدم روز چهارشنبه من از ساعت 8:30 صبح بدو بدو داشتم تا ظهر ساعت 3 .

و جمعه  هم 20 نفر مهمون داشتم .بله امروز صبح بنده یه کارمند وظیفه شناس خاک شیر هستم .تازه توی خونه هم کلی کار دارم البته همه جا رو دیشب تمیز کردم تی کشیدم ولی به دلم ننشست حالا عصری برم خونه به باقی کارام برسم .

ولی فکر کنم تولدای دخترم به پایان رسید .تشویق

نظرات ()



زن به عنوان ستون خانواده :)
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/٢٦

چند روز پیش آقای همسر شب موقعی که داشتیم سریال نگاه می کردیم گفتن من امروز جورابم رو لنگه به لنگه پام کرده بودم و اینو وقتی رسیده بود خونه بعد یه روز کاری فهمیده بود.تعجبداستان چی بود؟

من همیشه لباس ها رو که از رو بند جمع میکنم جوراب ها رو جفت جفت رو هم میزارم و بعد کش یه لنگه رو بر می گردونم روی جفتشون یعنی جوراب ها رو گره نمی زنم به هم !!! حالا فکر کنم وقتی داشتم جمع میکردم اشتباهی لنگه به لنگه وصل کردم .آقای همسر هم صبح پاشدن از توی کشوشون جوراب بردارن لنگه به لنگه برداشتن و نفهمیدن .

و من در جواب گفتم ببین این زنا هستن که همه زندگی حتی جوراب درست پوشیدن رو برای شما مهیا میکنن.شیطان نظر شما چیه ؟؟؟؟؟

میگم درسته ما برای باز کردن در روغن به آقای همسر احتیاج داریم ولی اونا هم برای درست جوراب پا کردن به ما نیاز دارن این به اون در!!

نظرات ()



تحقق نصفش
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/٢٥

دیدم نمیشه بنابراین پاشدم رفتم یه قوطی شیر عسل خریدم با یه بسته نسکافه و یه بسته بیسکوییت نسترن الان هم جاتون خالی دارم نسکافه داغ با شیر عسل می خورم .خوب این یعنی آرزوهای آدم دست یافتنیست به شرطی که بخوایم حالا خونه با تراس و حیاط و این حرفا رو نمیدونم کی پاشم برم بخرم قهقههالان وقتش رو ندارم باشه بعداً.خنده

نظرات ()



آرزوی امروز صبح
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/٢٥

نشستم پشت میز کارم از پنجره بیرون رو دارم نگاه میکنم هوا خنکه آلوده است ولی ابری یهو یه فکری میاد تو ذهنم آلودگیها رو میزنم کنا رصدای پرنده ها دارن تو گوشم لالایی میخونن. خودم رو توی تراس یه خونه ویلایی میبینم که چهار تا پله تا حیاط پر از گل رز فاصله داره درخت بید مجنون هم داره این حیاط ما و یه درخت کاج بزرگ که برای کامل دیدنش باید سرم رو بلند کنم  همه جا خیسه چون صبح زود آب و جارو شده توی تراس یه دست میز صندلی  فر فورژه  به رنگ سفید هست و کنارش یه نیمکت هم هست که روش سماور گذاشتم بساط قهوه و نسکافه همراه با شیر عسل ( قهوه با شیر عسل رو امتحان کردین فوق العاده است )یه ظرف هم شیرینی دانمارکی روی میزه و چند تا فنجون قشنگ البته من ماگ مخصوص خودم رو دارم توش قهوه با شیر عسل ریختم بخار قهوه میزنه بیرون و من آروم آروم میخورم البته با شیرینی دانمارکی یک کم اونطرف تر توی حیاط دخترم داره با عروسکاش تاب بازی میکنه غذا هم قورمه سبزی بار گذاشتم بوش داره توی حیاط هم میاد وای چه رویای شیرینی برای چند دقیقه ای رفتم تو خلسه مثل یه آدم معتاد .یه پانصدی داری بهم بدی یهو از خلسه اومدم بیرون این سوالیه که همکارم داره ازم میپرسه !!

تعجب نکنید آقای همسر رفتن سر کار یه چنین زندگی خرجش زیاده خوب !!!هورا

واقعا برای چند دقیقه بهم خوش گذشت پاشم پاشم برم به کارم برسم از این رویاها برای ما نون و آب در نمی اد .

نظرات ()



موارد تکمیلی!
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/٢٤

یادتونه که کامپیوترم مشکل داشت هنوز اون مشکل رو داره و من صبح به صبح با سلام و صلوات روشنشن میکنم به گونه ای که یه فشار کوچک در حد سیم ثانیه تا یه موقع قات نزنه و خدا رو شکر گوش شیطان کر توی این یه هفته بدون نیاز به کمک اهل فن روشن شده !!!!

تولد دخترمون هم که ادامه داره این چهار شنبه توی مهد براش تولد میگیرم و شبش هم خانواده همسری میان .

حالا ببینم مامانم اینا رو کی بگم خلاصه شاهزاده خانمی است برای خوش هفت شبانه رو تولد دارن .

البته من دیروز نیومدم سر کار چون جمعه یه دفعه دخترم گفت گوشش درد می کنه و این قصه تا شنبه ادامه داشت بردمش دکتر گوشش عفونت کرده بنابر این من دیروز نقش یه مادر نمونه رو ایفا میکردم و خونه موندم و همراه دخترم خوابیدم !!خجالتبه یه درد و دل مادر و دختر که در زیر آمده توجه کنید!!

خانم دختر: مامی

من:بله

چرا تو که مریض بودی (اشاره به جمعه سه هفته قبل که بنده رو به موت بودم) نیومدی خونه ماچی (مادر شوهر محترم).ولی من وقتی مریضم باید برم مهد کودک!!!!!!!!!!!!تعجب

و من شرمنده سر به زیر از این سوال هوشمندانه !

و برای اینکه سه هفته بعد محکوم نشم دیروز رو موندم خونه که وجدانم راحت باشه تشویق

 

حالا خودم احساس میکنم ته گلوم میسوزه .همه چی آرومه من چقدر خوشحالم !!

 

خلاصه مورد بعدی اینکه آخر خرداد تاریخ قرار داد اجاره خونه تموم میشه و ما باید دنبال خونه جدید باشیم .ما 6 ساله ازدواج کردیم و 7 بار اساس کشی اگه یه موقع نیاز به کمکی چیزی داشتین ما هستیم تعارف نکنین ها الان من در سمتی هستم که خووووووووووب میتونم راهکار های سازنده در اساس کشی بدم.

نظرات ()



تولد
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/٢٠

جمعه تولد خانم دخترمونه که 4 تا شمع فوت میکنه ولی هیچکی حاضر نشد بیاد همه کار داشتن بنابراین افتاد هفته بعد اونم پنجشنبه میبینید توی خانواده ما مهمونا روز مهمونی رو تعیین میکنن.

البته 5 شنبه هفته بعد تولد منم هست ! منو دخترم خیلی با برنامه ریزی حرکت می کنیم  و با هم هماهنگ بودیم .ولی اگه فکر می کنید که پنجشنبه مهمونا برای من هم هدیه میارن از الان بگم که در اشتباهید اونا اصلا به روی مبارک نمی ارند و البته منم به روی خودم نخواهد اورد .

امشب یه سر ی از دوستان میان خونمون و یه کیک میگیرم فعلا توی یه جمع کوچیک یه تولد کوچیک برای خانم کوچولو بگیرم تا بعد .امسال دخترم گفته حتما یه تولد توی مهد میخواد بنابراین یه تولد هم تو مهد براش میگیرم .

من همیشه دوست دارم این جور مراسم رو برای همه اطرافیانم بگیرم ولی نمی دونم چرا برای خودم خیلی دوست ندارم که کاری بکنم .شاید چون همیشه من نقش مامان رو برای همه داشتم !!!!

البته هیچوقت این موضوع منو اذیت نمیکنه و من اینجوری خیلی راحت ترم .ولی الان یه مدتیه احساس می کنم نیروی چند سال پیش رو ندارم و خیلی زودتر خسته میشم .پارسال برای دخترم سه تا تولد از نوع مفصل گرفتم سه شب پشت سر هم ولی امسال یه دونه اش هم سخته فکر کنم دیگه کم کم داریم می افتیم تو سراشیبی !!!!!!!

 

 

 

نظرات ()



ادامه پست یکی مونده به آخر
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/۱٩

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
نظرات ()



نسل ما
نویسنده: کارمند وظیفه شناس - ۱۳٩۱/٢/۱۸

امروز با دخترم دعوام شد براش لباس گذاشتم که بپوشه بعد یک ربع میگه اینا رو نمی پوشم خودم لباس بر می دارم بعد میبینم خانم دختر با یه لا تاپ و دامن امدن که بریم مهد و این در حالیه که دیروز از مهد زنگ زدن و گفتن دخترتون تب داره زودتر بیاید دنبالش . هیچی نگفتم از زور عصبانیت دارم به خودم می پیچم و هیچی نمی گم .حرکت میکنیم مسیرمون بالاجبار از دم دانشکده دوران فوق لیسانس خودمه دخترک داره میره دانشگاه یه مانتو که هیچ شباهتی به مانتو های اون موقع ما نداره کفش بنفش پای بی جوراب و آرایش کامل اول صبح  داره میره توی دانشکده .حالم بده و عصبیم یاد خودم میافتم بچه بودم باید به حرف مامان و بابا گوش میکردیم هر چی اونا میگفتن می خوردیم هر چی اونا می گفتن می خریدیم.بزرگتر که شدیم رفتیم مدرسه باید مطیع میبودیم احترام به معلم نمره انظباط و معدل و این جور چیزا دبیرستان میرفتیم صبح به صبح یه صف طویل بود که یه سری از بچه ها کیفامون رو میگشتن سر تا پا مون رو نگاه میکردن اگه جوراب سفید پامون بود باید بر میگشتیم خونه و عوض میکردیم .دانشگاه رفتیم همینطور خانم چادری چکمون میکرد آرایش نداشته باشیم مانتو هامون که قابل مقایسه با حالا نبود کاملا مانتو بود خلاصه توی هر دوره ای بهمون خوش گذشته حالا هم معلومه برای یه چنین نسلی مدیر باید جای میز صندلی رو توی اتاق کار مشخص کنه یعنی انقدر تو سری خور .نمیدونم اشکال از نسل ما ست یا اشکال از شانسمونه یا اشکال از برخورد هامونه ولی نه فکر میکنم اشکال از نسلمونه .تو دلم میگم خدا کنه حد اقل به موقعش دخترم از عهده کاراش بر بیاد حالا که میتونه جلو من وایسه فردا بتونه تو زندگیش هم همینطور جلو هر کسی که بهش زور میگه بایسته شاید مدیر اون نتونه جای میز و صندلیش رو تعیین کنه  شاید اون بتونه بهتر از مادرش با مشکلاتش دست و پنجه نرم کنه شما چی فکر می کنید.؟؟؟؟؟

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »